شهدای شهرستان آغاجاری و امیدیه

این وبلاگ منعکس کننده ی زندگینامه ، عکس ها و خاطرات شهدای گرانقدر آغاجاری و امیدیه می باشد.

زندگینامه شهید احمد رضا احمدی
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩   کلمات کلیدی:

 

 

زندگینامه  شهیداحمد رضا احمدی  

 

احمد رضا  احمدی فرزند زاهد در یکی از شب های  سال 1347 در

آغاجاری به دنیا آمد. تولد او باعث خوشحالی خانواده اش ردید.. او

 که در خانواده ای از طبقه ی مستضعف به دنیا آمده بود ، از کودکی

طعم استضعاف و فقر را چشید. تحصیلات خود را در مدارس منطقه

 گذرانید و مانند دیگر دوستانش در پشت همین نیمکت های نیمه خراب ،

  دروس خود را  گذرانید.

همیشه این سئوال برایش مطرح بود که چرا با وجود نفت خیر بودن

منطقه ی آغاجاری ، چرا مردم این منطقه در فقر و فلاکت غوطه ور

 هستند ولی همه می گفتند : بچه از این حرف ها نزن و رنه شهربانی

 می آید شما را می برد.

 

 

 

 

 


 

 

 و دیپلمش را با موفقیت در منطقه گذراند و با توجه به اینکه دو برادر

بزرگترش در عملیات خیبر  به اسارت مزدوران عراقی در آمده بودند ،

می دانست که خانواده اش مانع از رفتن او به جبهه می شوند ولی

روحش دائم به یاد جبهه ها بود و انگار ندایی او را به طرف جبهه ها

می خواند.منتظر فرصتی ماند تا تصمیم خود را عملی کند.

او  در اولین نقش بازیگری خویش با ارائه یک بازی هنر مندانه دیپلم

 بازیگری نوجوان را به خود اختصاص داد 0 حضور هر شب در مسجد و پا

 یایگاه مقاومت باز هم او را قانع نمی کرد. فقط حضور در میادین نبرد

 می توانست روحش را آرام کند.بنا بر این به جبهه  رفت.

همراه گردان سید الشهداء و همراه دیگر دوستانش .

دوستانی که هم کلاس هم بودند. الله قلیان ، فرهادی ...

فرمانده آنان محمد درخور بود.

فردی خاکی ، بی تکبر و اهل تقوا.

همه مجذوب او شدند. از تواضعش درس ها گرفتند.

از ترس اینکه  اگر به خانه بباید ، خانواده مانع از بازگشت  او به جبهه

 شوند بیشتر در جبهه ها ماند .

یک روز خبری از رادیو شنیده شد.

ایران قطعنامه ی 598 شورای امنیت را پذیرفت.

همه ی رزمندگان نگران بودند که آینده چگونه می شود ولی مطمئن

 بودند که حضرت امام (ره) تصمیمات درستی می گیرد.

فردای آن روز شنیده شد که عراق از قطعنامه  سوء استفاده نموده

 و با بکار بردن سلاح های شیمیایی مجدداً به  مرزها حمله نموده است.

 نبرد در فاو و جزیره ی مجنون بسیار شدید تر بود. یک روز هم از

فرماندهی گفتند که در جزیره ی مجنون درگیری شدید است و باید

 همه به آنجا اعزام شوند. درخور دستور آماده باش گردان سیدالشهداء

 را داد.

همه خوشحال بودند. احمد رضا از همه خوشحال تر.

با همه دوستانش خدا حافظی کرد. انگار برای عروسی دعوت شده بود.

 پس از تحویل اسلحه ها و مهمات سوار بر لندکروز شدند و ماشین ها به

 سرعت به طرف جبهه حرکت کردند.

به طرف جزیره ی مجنون که دود  و صدای  خمپار ه ها از دور شنیده

می شد. جزیره زیر سلاح و دود بود. مانند زمان باز پس گیری جزیره

توسط رزمندگان اسلام از مزدوران عراقی. اکنون قصد انتقام داشتند.

کیلومتر ها عقب تر از جزیره ، از لندکروزها پیاده شدند و آرام  و پراکنده

 به طرف خط اول جزیره حرکت کردند. هر چه نزدیک تر می شدند درگیری

  بیشتر و صدای خمپاره ها دشت را به لرزه می انداخت و بچه های گردان

  جلو می رفتند و جلوتر تا به خط مقدم رسیدند. نبرد بسیار شدید بود. کمتر

 جایی بود که خمپاره به آنجا نخورده باشد. از بوی دود خمپاره نفس کشیدن

 مشکل شده بود. سلاح های شیمیایی هم توسط عراقی ها زده شد.

 

اکنون رزمندان به آرزویشان رسیده بودند و بهترین موقع بود برای درس

عبرت دادن به کفار.

 

نبرد هر لحظه بیشتر می شد. هر دقیقه تعداد شهداء بیشتر می شد.

بسیاری از مجروحین روی زمین مانده بودند. عراق در حال محاصره ی

جزیره بود. دستور تخلیه داده شد. احمد رضا مانده بود و می جنگید تا بقیه

 بتوانند مجروحین را به عقب منتقل کنند.

چند لحظه بعد احمد رضا آرام روی زمین خوابید. ترکش ها بدن لاغر و

استخوانی او را از هم پاشونده بودند. شهادتین را بر زبان آورد و از خدا

 خواست که آمدن عراقی ها را در جزیره نبیند و همینطور هم شد. وقتی عراقی ها پا به جزیره گذاشتند ، روح بلند و ملکوتی احمد رضا در دنیا نبود.

شاید ابا عبدالله (ع) برای استقبال از او آمده بود.

چند سال بعد گروه تفحص جسدش را که استخوان شده بود ،  پیدا نمود

 و به آغاجاری منتقل کردند و در یک روز خوب خدا ، بر روی دوش مردم

تا مزار شهداء تشییع و در کنار  دیگر دوستان شهیدش آرام رفت.

 

یادش گرامی باد.