شهدای شهرستان آغاجاری و امیدیه

این وبلاگ منعکس کننده ی زندگینامه ، عکس ها و خاطرات شهدای گرانقدر آغاجاری و امیدیه می باشد.

زندگینامه پاسدار شهید رضا آقاجری:
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۸   کلمات کلیدی:

 

زندگینامه پاسدار شهید رضا آقاجری:  

 

در سال 1341 در خانواده ای از اقشار طبقه سه و مستضعف در

آغاجاری دیده به جهان گشود و با خود شادی را راهی خانه ی فقیرانه

 نمود. پدر و مادر با وجود استضعافی که در آن سال ها در خانه ، مانند

 دیگر همسایگان حاکم بود ، بسیار خوشحال شدند و نامش را رضا

نهادند  ، به این امید که راه امام غریبش را ادامه دهد و مورد عنایات

 ایشان قرار گیرد. دوران ابتدایی را در دبستان مهرداد( شهید عطوفت

 فعلی ) همراه با دیگر هم

 


 

 

محلی هایش ادامه می دادو دوران کودکی را پشت سر می گذاشت. او پس از دوران ابتدایی جهت کمک به خانواده به کارگری مشغول شد ، زیرا در آمد خانواده ، کفاف امرار معاش آنها را نمی داد.او وتعدادی از دیگر دوستانش که وضعیتی مانند آنها داشتند ، کارگری را با تمام سختی هایش ادامه می داد و کم کم دستانش بر اثر کار و کارگری زمخت و زخمی شد ، ولی او باید ادامه می داد. باید بیشتر کار می کرد و برای خانواده در آمد کسب می کرد و رضا بزرگ و بزرگ تر می شد. در سال 1355 هنگامی که کار می کرد ، صدای همهمه ای را می شنید. صدا بیشتر و بیشتر می شد. خوب وش داد. راهپیمایی بود. مردم آغاجاری راهپیمایی می کردند. شعار مرگ بر شاه  و مرگ بر رژیم پهلوی همه جا طنین انداز بود.

بنا گفت: این ها می خواهند رژیم شاه را سرنگون کنند. شاهی که این همه ارتش دارد و آمریکا از او حمایت کند.

رضا بیشتر و بیشتر توی فکر رفت.

بنا چرتش را برید و گفت: بچه ها یه وقت با این ها راه نیفتید که در آینده شهربانی  و ساواک این ها را داغون می کنند. همه شان را می گیرند.

رضا که اکنون جوانی آرام وبی پروا  بود و  هیچگاه در چهره اش آثار خستگی ظاهر نمی شد ودر اوج ناملایمات وفشارها ، صبور وبرخوردی اصولی داشت 0  با خود بیشتر فکر می کرد. شاه برای این مردم فقیر چه کار کرده است؟

او تصمیمی رفت. با این فکر به خواب رفت.

 

صبح که کار و بنایی نبود به مسجد رفت.

 مسجد جامع آغاجاری.

مرکز فعالیت بر علیه رژیم پهلوی.

حاج آقا مطلق ، امام جماعت مسجد آنجا بود. او و تعدادی از بچه های آغاجاری مشغول راه اندازی راهپیمایی بودند.

با آنها همصدا شد و شعار داد.

از آن وقت هر موقع استراحت داشت به راهپیمایی می رفت و حالا مقداری راحت شده بود. احساس راحتی می کرد.

روزی که ماموران شاه به روی مردمآغاجاری تیر اندازی کردند، در خیابان بود.

16/11/57

به مردم در آن روز کمک کرد

پیروزی انقلاب را هم دید. 22 بهمن  57 مراسمی روی فلکه ی شهر برگزار شد و شهربانی تسلیم مردم شد. همه ی مردم آغاجاری از این رویداد خوشحال بودند.

او دو باره به سر کار خود بازگشت .

کارگر بنایی.

زمانی که موقع خدمتش رسید. به ژاندارمری مراجعه کرد و دفترچه اش را گرفت.

به خدمت مشغول شد. خدمت سربازی با سختی هایش . صبح زود دویدن و آموزش دیدن و رزم های شبانه اش.

و بعد به جبهه ها اعزام شد. در جبهه بیشتر احساس آرامش  می کرد.

مدت ها در جبهه بود و با مزدوران بعثی که برای تصرف کشورمان آمده بودند ، مبارزه می کرد و جنگید و آنقدر جنگید تا اینکه یک روز ترکش ها او را در بر گرفتند. ترکش ها رضا را بر  زمین انداختند. چند لحظه بعد روح بلندش پرواز نمود.آن روز  4/6/67 بود و محل شهادتش طلاییه بود.

اکنون مزارش  محل یاد آوری خاطرات اوست. در شهر گلزار شهدای آغاجاری.

 

یادش گرامی باد.