شهدای شهرستان آغاجاری و امیدیه

این وبلاگ منعکس کننده ی زندگینامه ، عکس ها و خاطرات شهدای گرانقدر آغاجاری و امیدیه می باشد.

زندگینامه مفقود الاثر اکبر فرهادی
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳   کلمات کلیدی: زندگینامه پاسدار شهید اکبر فرهادی

 

 

زندگینامه مفقودالاثر اکبر فرهادی

 

در سحرگاه 1350 در شهر محروم آغاجاری کودکی پای به جهان گشود که او

را اکبر نام نهادند. به این امید نامش را اکبر نام نهادند که راه علی اکبر ابا عبدالله

الحسین (ع) را ادامه دهد.

تولدش فضای شادی را به خانه افزون نمود.

 

 


دوران کودکی را مانند دیگر بچه های همسنش با بازی و در محله های خاکی آغاجاری گذراند و در این محیط رشد نمود.

محیطی که علی رغم بزرگی نامش که در دنیا  اشتهار داشت ، آثار فقر و محرومیت و تبعیض در همه جای شهر بیداد می کرد.

محلات کثیف و خاکی که بویی از آسفالت و سر سبزی نداشت.

دوران دبستان را در مدارس منطقه مشغول به تحصیل شد و وارد مدرسه راهنمایی شد و در این مقطع و در مدرسه ی شهید آور درسش را ادامه داد.

خصوصیات اخلاقی بسیار خوبی داشت.

فردی آرام ، کم توقع که احترام پدر و مادر و خواهر و برادرانش را داشت.

 

9 ساله بود که رژیم عراق جنگ تحمیلی را بر علیه نظام نوپای اسلامی شروع نمود.

اکبر شاهد اعزام رزمندگان منطقه بر علیه دشمن بود.

اعزام بچه های سپاهی .

نیروهای جوان و بی ادعایی که خالصانه می رفتند تا صدام را برر جای خود بنشانند. با لبخند می رفتند و شاد بودند. انگار که برای عروسی می روند.

 باور کن برای عروسی هم این قدر شاد نبودند.

اکبر تمام این ها را شاهد بود و در خیابان برای آنها دست تکان می داد و چند روز بعد هم شاهد بازگشت تعدادی از شهداء بود. شهید عباس سادات ، آن سید ساده دلی  که خانواده ی بزرگواری بودند که مردم برای جد آنها احترام خاصی قائل بودند. در نماز شهید شد. اکبر با آن سن کمش به همراه خانواده در این تشییع شهداء حضور می یافت و خود را برای فرداهای بهتر آماده می کرد.

او بیشتر و بیشتر درس خواند و بزرگ و بزرگ تر شد. سال 67 شد. او هم به جبهه رفت. عضو گردان سید الشهداء با فرماندهی محمد درخور.

 همراه دوستانش از بچه های آغاجاری محیطی صمیمی داشتند. احمد رضا احمدی ، دوست صمیمیش هم با او بود. در پادگان دوره های آموزشی را طی می کرد و خود را برای نبرد و حضور در خط مقدم آماده می کرد. دلش بسیار برای حضور در خط تنگ شده بود و مرتب  این دلتنگی را به درخور منتقل می کرد.

درخور می گفت : تحمل کنید...

یه روز رادیو پذیرش قطعنامه ی 596 را اعلام کرد. بسیاری از رزمندگان ناراحت بودند . علت آن را نمی دانستند. احساس می کردند خون شهداء چه می شود؟

دستور آماده باش دادند.همه ی گردان سوار بر خودرو برای دفاع از جزیره ی مجنون حرکت کردند. هر چه به جزیره نزدیک تر می شدند ، صدای خمپاره ها شدید تر می شد. چند کیلومتر عقب تر پیاده با سلاح و مهمات و خستگی ولی با اشتیاق حرکت کردند. اکبر با آن جثه اش که بسیار نحیف بود ، اسحله را

 محکم گرفته بود و با خوشحالی پیش می رفت. به سوی جزیره ی مجنون. به جزیره رسیدند. عراق با تمام قوا برای تصرف جزیره آمده بود. تانک ها و خمپاره ها ی عراقی ، زمین  جزیره را شخم

می زدند. اکبر هم مانند دوستانش دست بکار شده بود و شلیک می کرد تا از تصرف جزیره جلوگیری نماید. صحنه بسیار سخت بود. نیروی کمکی هم در کار نبود ، چون عراق با انجام هلی برد و پیاده کردن نیرو راه عقب را بسته بود. جزیره محاصره شده بود و تانک ها در حال ورود به جزیره بودند .

 

بعضی ها اسیر شدند. بعضی ها خودشان را به آب زدند و برگشتند ، ولی از اکبر

و چند نفر  تاکنون خبری نشده است .

 

یادش گرامی باد.