شهدای شهرستان آغاجاری و امیدیه

این وبلاگ منعکس کننده ی زندگینامه ، عکس ها و خاطرات شهدای گرانقدر آغاجاری و امیدیه می باشد.

زندگینامه پاسدار شهیدبهنام خاوری
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧   کلمات کلیدی: زندگی نامه شهید بهنام خاوری از آغاجاری

 

 

 

 

زندگینامه پاسدار شهیدبهنام خاوری

 

شهید بهنام خاوری در هوای گرم 23 شهریور ماه سال 1343  در

خانواده ای مذهبی و در شهرستان  امیدیه چشم به دنیا گشود و

 تولد  اولین فرزند خانواده ، نهال امید و شادی در دل پدر و مادر  به

وجود آورد.  دوران کودکی را


 

 

با سایر همسالانش در کوچه های خاکی و سرزمین گرم آغاجاری

 گذراند . بعد ها با عنایت خداوند ، یک برادر و دو خواهر هم نصیبش

 شد تا طعم خوشبختی خانواده کامل تر گردد.

از همان کودکی به دوستیش با  دیگران اهمیت می داد و معتقد به

امانتداری بود. دوران مدرسه را هم با دیگر همسالان خود آغاز کرد.

دوران دبستانش را در مدرسه ی شهید عطوفت و سپس در

 مدرسه ی شهید آور ادامه داد. 13 ساله بود که راهپیمایی های

 انقلاب شروع شد. او هم بسان دیگر مردم شهرمان در  این

راهپیمایی ها شرکت می کرد.حضور در راهپیمایی و سخنان

روحانی انقلابی شهر آغاجاری بر علیه جنایات رژیم پهلوی او را

هر چه بیشتر جذب خود می نمود و بهتر و بیشتر به جنایات این

حکومت خود کامه پی می برد و  و سعی می کرد این موضوع را به

دیگر همکلاسی و دوستان محله اش منتقل کند.

تصادف مرگبار برادرش که منجر به فوتش شد ، تا مدت ها روحیه ی او را خراب نمود ولی خیلی زود به خود آمد و با خود گفت:

خدا برادری به ما داد و خودش هم او را گرفت و همین موضوع روحیه ی از دست رفته ی خانواده را به او بازگرداند.

 

پس از پیروزی انقلاب ، گروهک های آمریکایی شهر را قرق کردند و به دستور اربابان خود تلاش نمودند جوانان شهر ها را از  مسیر انقلاب  و همراهی با امام دور کنند و به همین کتب منحرفی را به  رایگان در اختیار جوانان و نوجوانان زبده قرار می دادند ، تعدادی  از این کتاب ها را هم بهنام گرفت و مطالعه نمود ولی یک روز همه ی آنها را آتش زد و گفت:

این کتاب ها می خواهند ما را از راه خدا دور کنند و هدفشان خدمت به استکبار است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با تشکیل سپاه پاسداران و با نیروهای انقلابیش به این ارگان پیوست. با عضویت در سپاه هم به مبارزه با گروهک ها پرداخت و هم به مطالعاتش و ایام بیکاریش هم در مسجد و نماز جماعت.

او به نماز اهمیت زیادی می داد و معتقد بود که بهترین راه ارتباط با معبود از طریق نماز می گذرد و در دعای کمیل مسجد حضور فعال داشت. ایامی که بیکاریش بود ، به پایگاه مقاومت مسجد می رفت و اینها باز هم قانعش نمی کرد و با انجمن توحیدی که با تلاش تعدادی برای نشر انقلاب اسلامی راه اندازی شده بود ، هم همکاری می کرد.

مدتی فکرش مشغول شده بود. به جبهه فکر می کرد. بسیاری از دوستانش در جبهه های نبرد به درجه ی شهادت رسیده بودند و او در منطقه بود . باید می رفت ولی مانعی وجود داشت ، خانواده.

تنها پسر خانواده بودن ، را همه گوشزد می کردند و حتی سپاه هم حاضر به اعزامش نبود.

هر روز بیشتر در خودش فرو می رفت و با خود می گفـت:

آیا این دلیل کافی است؟

آیا این حجت شرعی  می شود؟

و تصمیم قاطعی گرفت. باید می رفت تا به وظیفه ی شرعیش عمل کند و با اولین اعزام سپاه آغاجاری رفت.

پدرش هنگامی که برای بازگردان او به اهواز رفت : التماس می کرد که بگذار تا بروم. اشک گونه هایش را گرفته بود و نگاه التماس آمیزی داشت.

آری بهنام توان ماندن را نداشت. از زمین و زمینیان خسته شده بود. دوست داشت تحقق وعده های خداوند در مورد شهیدان را ببیند.

با شروع عملیات بیت المقدس ، با رمز یا علی ابن ابیطالب ، برای آزادی خرمشهر عزیز ، به عنوان آر . پی. جی  زن در این عملیات شرکت نمود. صبح روز جمعه دهم  اردیبهشت  سال 1361 نبرد سختی در گرفته بود. نیروهای صدام با تمام توان و با هر نوع سلاحی شلیک می کردند تا خرمشهر را حفظ کنند و چند روی بیشتر به جنایات خود ادامه دهند و نیروهای اسلام هم تلاش داشتند ، این شهر تاریخی را به کشورمان بازگردانند. بهنام هم در این  وضعیت دنبال تانک بود. تانک های عراقی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انفجار خمپاره ای بهنام و چند نفر از دوستانش را نقش بر زمین نمود و همزمان روح بلندش آسمانی شد. هر چند بهنام قبل از آزاد سازی و ورود رزمندگان به این شهر بزرگ ، آسمانی شد ، ولی روح بلندش همیشه با ما حرف ها دارد که ما رفتیم تا :

 

خط امام بماند

 

اسلامی انقلابی بماند.

 

مزارش اکنون زیارتگاه ماست در قطعه ی شهدای آغاجاری.

 

یادش گرامی و جاوید باد.