شهدای شهرستان آغاجاری و امیدیه

این وبلاگ منعکس کننده ی زندگینامه ، عکس ها و خاطرات شهدای گرانقدر آغاجاری و امیدیه می باشد.

روزهای خوب آغاجاری یادش بخیر
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦   کلمات کلیدی: روزهای خوب آغاجاری یادش بخیر

 

 

 

روزهای خوب آغاجاری یادش بخیر

 

روزهای دفاع مقدس یادش بخیر. روزایی که شور

و اشتیاق انقلاب همه جا را گرفته بود. آغاجاری

هم مانند دیگر شهرهای کشورمان مشغول  رتق

 و فتق امور بودند.خبری در همه جا پیچید. عراق

به ایران حمله کرد.

باورش سخت بود.


همه از  خود می پرسیدند  ، یعنی چه می شود ؟

بسیج آغاجاری که در محل بهزیستی فعلی قرار داشت و دور تا دور آن با سیم کشی احاطه شده بود ، مرکز تجمع بچه های حزب اللهی شد. تعداد زیادی از اهالی جمع شدند که ما حاظریم برای دفع شرارت عراق به جبهه برویم.

پاسخ عین الله آور این بود:

بچه های آغاجاری شما همیشه مرد بوده اید و مردانگی خود را ثابت نموده اید ولی ما تابع مسئولین بالای کشور هستیم ، اگر دستوری دادند ، اجرا می کنیم. ولی مواظب این گروهک های وطن فروش باشید. این ها ممکن است برای خدمت به اربابان خود دست به هر کاری بزنند. اکنون وظیفه ی ما بسیار سنگین تر است.

بچه های آغاجاری به خانه برگشتند و اخبار را از طریق تلویزیون دنبال کردند.

سال 1359 سال شهادت رضا آقاجری و سپس شهید اکبر تاراج بود. شهید رضا آقاجری  هنگام اعزام به جبهه به شهادت رسید و اکبر تاراج در خرمشهر. هنگام دفاع از خرمشهر.

تشییع این اولین شهداء ،در آغاجاری غوغا به پا کرد.مانند روز عاشورا مردم همه آمده بودند تا این شهدای عزیز و اولین شهداء را راهی دیار ابدیشان کنند. شعارها این بود :

ماتم زده شد آغاجاری از غمتان ، از ماتمتان

شد خوزستان کرببلای همه تان ای پاسداران

در آن روز آغاجاری همه ی افراد را داشت. پاسداران انقلاب با لباس سبز سپاه همه ایستاده بودند و مصمم بودند که انتقام را خواهند گرفت:

اردشیر ، تقی ، محمد هاشم ،عین الله ، عباس ، اسماعیل  و ... همه بودند. آغاجاری با این نیروهایش پر توان بود و مقاوم.

چند روز بعد هم عباس برگشت. پیکرش بر اثر ترکش شکافته شده بود. عراقی های کافر چون می دانستند که رزمندگان اسلام مقید هستند بموقع نماز بخوانند ، موقع اذان خمپاره های بیشتری می زدند و سید عباس هم بر اثر یکی از این خمپاره ها در حال نماز ، به شهادت رسید و مانند مولایش اباعبدالله (ع) در روز عاشورا.

سید عباس هم تشییع جنازه اش غوغا به پا کرد و در کنار پدرش به خاک سپرده شد.یاد سخنش می افتم که قبل از شهادت گفت :

ابوالفضل (ع) در جبهه ی ماست . باید برای کمک برویم.

وچه خوب به تکلیفش عمل کرد.

اعزام گروهان آغاجاری در سال 60 یکی از بهترین صحنه های وداع بود. گروهان آغاجاری ، امیدیه به جبهه ی دارخوین ( مارد) می رفتند. همه لبخند بر لب و با اسلحه های به دست گرفته و با شعارهای الله اکبر

خمینی رهبر در خیابان امام آغاجاری رژه رفتند. همه با لباس سبز سپاه.

عباس سلیمانزاده پیشانی بندی بر پیشانی داشت و اسلحه اش را تکان می داد. اسماعیل مختاری با بدن استخوانی و قد کشیده اش می خندید. عین الله با صلابت اسلحه اش را تکان می داد

 و همه ی آنها وداع می کردند با شهر ، مردم بزرگ آغاجاری. شهری که در آنجا به دنیا آمده بودند و همه ی کوچه هایش بوی فقر می داد.استضعافی که رژیم منحوس پهلوی با مکیدن شیره های نفت ، فقر را به آنان هدیه داده بود. دوست داشتند که کاری برای این مردم  محروم از امکانات مادی بکنند ولی فرصت نداشتند . باید می رفتند و رفتند.

چند ماه در جبهه ماندند تا عملیات فرمانده کل قوا خمینی روح را رقم بزنند. اولین عملیات بزرگ ایران و چه خوب درخشیدند و دشمن زبون بیش از 300 کیلومتر مربع عقب نشینی کرد  و 10 نفر از بچه های خوب و دلاور آغاجاری ، امیدیه  پرواز کردند.

پس از آن اعزام ها،شهادت ها ، تشییع جنازه ها ادامه پیدا کرد و بارها تکرار شدو خدا می خواست در شهر آغاجاری ، جشنواره راه بیندازد.

جشنواره ای از خوبان .

خوبان آغاجاری.

یاد همه ی آن مردان بزرگ وادی عشق مبارکباد