شهدای شهرستان آغاجاری و امیدیه

این وبلاگ منعکس کننده ی زندگینامه ، عکس ها و خاطرات شهدای گرانقدر آغاجاری و امیدیه می باشد.

شهید مریم فرهانیانیان مدتها ساکن امیدیه بود:
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱   کلمات کلیدی: شهید مریم فرهانیانیان مدتها ساکن امیدیه بود:

 

شهیده مریم فرهانیان در قامت یک خواهر (7)

 

شهید مریم فرهانیانیان مدتها ساکن امیدیه بود:

گفتگو با علی فرهانیان(برادرشهید)

 با وجود سن کم، در دفاع از شهر و زادگاهش در کنار دیگر

رزمندگان می جنگید و از محبت‌های خواهر شهیدش که در

 بیمارستان کار می‌کرد، بهره‌مند بود. حضور مریم فرهانیان و

دیگر زنان شجاعی که در شرایط دشوار آبادان تاب می‌آوردند،

 روحیه


رزمندگان و شور و غیرت آنان را تقویت می‌کرد. در این گفت‌وگو از این دلاوری‌ها سخن رفته است.

تفاوت سنی شما و خواهرتان چقدر بود؟ از دوران جنگ چه خاطراتی دارید؟
 

مریم متولد سال 42 بود، من سال متولد 45. موقعی که خانواده در اثر جنگ به امیدیه رفت، من و مریم زودتر از همه به آبادان برگشتیم. من پاسدار کمیته بودم و در آبادان خدمت می‌کردم و بیشتر هم در مرز آبی بودم. آبادان حدود هفتاد هشتاد کیلومتر مرز آبی دارد. مریم وقتی آمد، ابتدا در امداد جبهه بود، بعد جذب بسیج شد و با دوستانش در بیمارستان شرکت نفت مستقر شدند. بیمارستان خیلی به آب نزدیک بود و از آن طرف با یک اسلحه سبک هم می‌شد به آن شلیک کرد، کمااینکه تمام ایرانیت‌های اطراف بیمارستان سوراخ سوراخ شده بودند و بسیاری از افرادی هم که در امداد کمک می‌کردند، درآنجا زخمی می‌شدند. من دائماً به مریم سر می‌زدم. یادم هست که مریم و دوستانش آنجا بودند حقوق نمی‌گرفتند. در اواخر 61 آنها جذب بنیاد شدند، آقای حجازی کمک هزینه‌ای را برایشان در نظر گرفت و مجبورشان کرد که آن را بگیرند. مریم و دوستانش تصمیم داشتند بسیار خالصانه خدمت کنند و چیزی نگیرند. شهر محاصره بود و امکاناتی هم در اختیارمان نبود. یادم هست که خود من چیزی حدود 1800 یا 2200 حقوق می‌گرفتم. این را می‌دادم به مریم و بین خود و دوستانش تقسیم می‌کرد که همان 300، 400 تومان هم پول بدی نبود و می‌شد مایحتاج اولیه را با آن خرید.

از ویژگی‌های اخلاقی خواهر و برادر شهیدتان بگویید.
 

افکار همه ما از قبل از انقلاب تحت تأثیر مهدی بود، چون از همان زمان در گروه‌های خاصی در آبادان فعالیت می‌کرد. یک عده بچه مذهبی بودند که از سه چهار سال قبل از انقلاب به قم و حوزه علمیه تردد داشتند. انقلاب که شد، مهدی از مؤسسین سپاه آبادان بود. آباان هم طبیعتی داشت که سپاهش خیلی جاندار بود و همیشه آنجا را با سپاه بقیه شهرها قیاس می‌کردند. مؤسسین آن دانشجویان دانشکده نفت آبادان بودند. همه ما به نحوی متأثیر از مهدی بودیم. خیلی به ما کمک کرد. در یک مقطعی کتاب‌های شهید مطهری را داد به ما خواندیم. کلاس برایمان می‌گذاشت، با ما صحبت می‌کرد و با اینکه خیلی مشغله داشت، اما به خواهر و برادرها خیلی توجه می‌کرد. ما را به بسیج برد و آموزش اسلحه داد. شخصیت مریم بیش از همه از مهدی متأثر بود. عراق که حمله کرد، مهدی جزو اولین گروه‌هایی بود که برای دفاع از شهر رفت و عراق که تصمیم داشت یک روزه همه جا را بگیرد، حدود 13 ماه پشت دروازه‌های شهر معطل ماند و این نبود جز به خاطر فداکاری‌های بچه‌های سپاه و نیروهای مردمی که به کمک آنها رفتند. جنگ که شد مردم واقعاً با مقوله خیلی جدیدی روبرو شدند. اصلاً نمی‌دانستیم جنگ یعنی چه. مردم قبلاً فقط با مرگ‌های عادی سر و کار داشتند. هیچ‌کس نمی‌دانست چطور باید با اسلحه کار کند. فقط روی کسانی که دوره سربازی را گذرانده بودند می‌شد حساب کرد که همه آنها هم در شهر نماندند. این که وضعیت مردها بود. حالا حسابش را بکنید که وقت نوبت به زن‌ها می‌رسید، چقدر نگرانی و اضطراب وجود داشت. ماندن آن‌ها در شهر، موضوعی کاملاً محال و مسئله‌ای حل نشدنی بود و همه قاطعانه می‌گفتند که زن‌ها باید از شهر بیرون بروند، چون معلوم نبود که اگر عراقی‌ها شهر را اشغال می‌کردند، چه وضعیتی پیش می‌آمد. حتی به این‌ نتیجه رسیده بودیم که اگر هیچ چاره‌ای باقی نماند و زن‌ها در معرض آسیب‌ عراقی‌ها قرار گرفتند، خودمان آنها را از بین ببریم. در چنین جو سنگینی، عده بسیار کمی از زن‌ها در مساجد شروع به آشپزی و رسیدگی به لباس و وضعیت رزمنده‌ها کردند. مریم و دوستانش هم در امداد شروع به کار کردند و حضور آنها موجب تقویت روحیه رزمندگان و تقویت شور و غیرت مردان شد. پرستاران بیمارستان هم بودند، اما چون شاید وظیفه آنها مراقبت از بیماران و مجروحین بود، کارشان به اندازه افراد داوطلبی که بدون کوچکترین چشمداشت مادی مانده بودند، جلوه نمی‌کرد، درست مثل تفاوت جنگیدن یک بسیجی با یک فرد ارتشی که وظیفه‌اش این است. به همین دلیل زنان به عنوان عناصر تأثیرگذار مطرح شدند و دیگر نگاه سابق در مورد آنها از بین رفت. به اعتقاد من به این بعد روانی حضور زنان در جنگ که بسیار هم مهم است، کمتر توجه شده است.

چه اتفاقی افتاد که زن‌ها این قدر دل و جرئت پیدا کردند؟
 

به اعتقاد من از دوره انقلاب و راه‌پیمایی‌ها و تظاهرات، این روحیه به تدریج ایجاد شد. در عین حال در خانواده‌های مذهبی هم مسئله جهاد و شهادت و دفاع از انقلاب و ارزش‌های آن از سال‌ها پیش مطرح بود. الان دو سال است که من و خانواده‌ام به تهران آمده‌ایم. گاهی اوقات با دوستان آن دوران صحبت می‌کنیم که اگر تابستان‌ها در آبادان، دو دقیقه برق قطع شود، نمی‌شود آن گرما را تاب آورد، ولی ما در همان گرما، زمین را می‌کندیم و دو سه متر هم پایین می‌رفتیم و با بی‌آبی و هزار جور مسئله هم دست به گریبان بودیم و باز احساس رضایت و شادمانی داشتیم. اگر کمک خدا نبود، انسان نمی‌توانست آن وضعیت را تحمل کند. شهر آبادان در محاصره بود و آذوقه از طریق آب به دست ما می‌رسید که اغلب مرطوب و کپک زده بود، با این همه، همگی حال خوبی داشتیم. زن‌ها واقعاً خیلی زحمت کشیدند. کار در آن شرایط طاقت‌فرسا بود. یادم نمی‌آید که به دیدن مریم رفته و همه آنها را در حال حرکت و جنب و جوش ندیده باشم. یک اتاق 306 داشتند که محل خوابشان بود و در آنجا استقرار داشتند. این اتاق با اورژانس فاصله داشت. مرجوح که می‌آوردند، اینها این فاصله را با سرعت طی می‌کردند و خود را به مجروحان می‌رساندند. یک جور رقابتی هم بین آنها بود. یک روز داشتم می‌رفتم به این اتاق 306 که دیدم مریم روی سکویی نشسته و دارد با سوزنی تاول‌های پایش را می‌ترکاند. از دور ایستادم تأمل کردم و مریم متوجه من نشد. او به محض این که متوجه شد من دارم او را می‌بینم، پاهایش را پنهان کرد. رفتم جلو و قسمش دادم که مشکلت چیست؟ گفت، «مدتی است که استراحت نکرده‌ام و پاهایم تاول زده‌اند.» خود من که پاهایم غالباً توی پوتین بود، این طور پاهایم تاول نمی‌زود. معلوم شد که او مدت‌هاست سرپا ایستاده و دویده که به مجروحین رسیدگی کند و به خاطر تقیدی که داشت، یک لحظه هم استراحت نکرده بود. وضعیت مریم و دوستانش اینگونه بود و برای خدمات‌رسانی واقعاً سر از پا نمی‌شناختند و کاملاً از نیروهای رسمی متمایز بودند. مریم خیلی به خواندن نماز اول وقت مقید بود و بین خواهرها الگو بود. خیلی مطالعه داشت. کتاب‌های شهید مطهری را ما بعدها متوجه مطالبشان می‌شدیم، ولی او از همان اوایل، در کنار برادر شهیدمان مهدی، آنها را می‌خواند و می‌فهمید. خیلی با دقت کتاب می‌خواند و یادداشت بر می‌داشت و یادم هست با مداد، مطالب مهم را علامتگذاری می‌کرد. در واقع سیر مطالعاتی مهدی را ادامه می‌داد. خیلی هم کم می‌خوابید.

 

پر جنب و جوش بود یا آرام؟
 

در محیط خانواده آرام بود، اما در محیط کار خیلی تلاش داشت و احساس خستگی نمی‌کرد. خیلی مهربان بود. کسانی که مجروح می‌شوند و خونریزی می‌کنند، نباید به آنها آب داد. این چیزها برای ما که در انتقال مجروحین فعالیت می‌‌کردیم، خیلی عادی شده بود، اما مریم و دوستانش تاب نمی‌آوردند و وقتی مجروحین از تشنگی می‌نالیدند، پارچه‌ای را نمدار می‌کردند و روی لب‌های آنها می‌گذاشتند و از تشنگی آنها پریشان می‌شدند و سعی داشتند هر جور هست کمکشان کنند.

خبر شهادت مریم را چگونه شنیدید؟
 

آن روزها رادیو زیر نظر وزارت نفت بود و هنوز صدا و سیمایی نشده بود. حراست رادیو به عهده کمیته بود. ما پاسداران رادیو در خانه‌ای شرکتی در نزدیکی رادیو مستقر شده بودیم. ما تلفن نداشتیم. یک تلفن در ساختمان رادیو بود که اگر کسی با ما کار داشت، صدایمان می‌زدند، می‌رفتیم آنجا. یکی از بچه‌های کمیته اهواز با ما بود، آمد و به من گفت که تلفن با تو کار دارد. در مقطعی که مریم شهید شد، از خانواده، فقط من و شوهر سمیره که در نیروی دریایی خدمت می‌کرد، در آبادان بودیم. شوهر خواهرم، سمیره، قبل از اینکه من گوشی را بگیرم. به آن پاسدار کمیته اهواز گفته بود که خواهر فلانی شهید شده. او پشت تلفن به من گفت، «بلند شو بیا که مسئله مهمی پیش آمده» ولی باز هم اصل موضوع را نگفت. البته موقعی که می‌خواستم راه بیفتم، آن پاسدار کمیته اهواز به من گفت چه پیش آمده. همان طور که گفتم ماندن زن‌ها در آبادان و به خصوص شهید شدنشان خیلی عادی نبود. مخصوصاً نوع فعالیت‌های مریم و دوستانش، آنها را خیلی متمایز کرده بود، جوری که وقتی مریم شهید شد، با اینکه شهر جنگی بود و افراد خیلی زیادی در شهر نمانده بودند، اما هر کسی که خبر را شنید، برای تشییع جنازه آمد و تشییع جنازه بسیار با شکوهی شد. مخصوصاً اینکه مهدی را هم می‌شناختند که از بنیانگذاران سپاه آبادان بود. خود مریم هم بین خانواده‌های شهدا محبوبیت خیلی زیادی داشت. با حوصله و صبر زیادی به اینها سر می‌زد و رسیدگی می‌کرد. گاهی هم حرص می‌خورد که بعضی از آنها اعتقادات عامیانه‌ای داشتند. خیلی تلاش داشت که درک اینها را از شهادت فرزندانشان بالا ببرد. اینها اغلبشان وقتی خبر شهادت مریم را شنیدند، باورش خیلی برایشان سخت بود.

نحوه شهادتش چگونه بود؟
 

در آن شرایط در آبادان وسیله پیدا نمی‌شد. این خواهرها با ماشین‌های ارتشی و وانت و هر چه دستشان می‌رسید، خودشان را به محل خدمتشان می‌رساندند. مادر یکی از شهدا به اسم مرزوق ابراهیمی به مریم و دوستانش سفارش کرده بود که حتماً در سال پسرش، سری به گلزار شهدا بزنند و فاتحه‌ای برای او بخوانند. آن روز هم مریم و خواهر سامری و خواهر اویسی با هزار زحمت سعی می‌کنند خودشان را به گلزار شهدا برسانند که زیر آتش خمپاره قرار می‌گیرند. این دو نفر مجروح می‌شوند و مریم شهید می‌شود. یادم هست قبل از اینکه راه بیفتند به من گفتند برایمان میوه بخر. آن روزها هم که میوه پیدا نمی‌شد. من رفتم بازار و بر حسب اتفاق در بازار احمد آباد، هلوی بسیار خوشرنگ و خوش‌طعمی دیدم. دو کیلویی خریدم و بردم واحد فرهنگی و دادم به اینها که آن را شستند و هر کس که خورد تعجب کرد که در آن شرایط چه میوه تازه و خوش‌طعمی پیدا شده. یادم هست که مریم گفت، «برادر،‌ میوه بهشتی خریدی؟» بعد هم که می‌روند و ماجرایش را دوستان مریم حتماً مفصل تعریف کرده‌اند.

به نظر شما چه چیزی باعث باشد که امثال برادر و خواهر شما این جور به بلوغ برسند و پخته شوند؟
 

اولاً خواست خود انسان است. ما و امثال ما وقت زیادی را از دست داده‌ایم. ما هم مثل آنها در فضای معنوی قرار گرفتیم، ولی هیچ کدام مثل آنها نشدیم، چرا؟ چون وقتمان را تلف می‌کردیم و حواسمان درست جمع نبود. خیلی از این بچه‌ها، حتی یک لحظه فرصتشان را از دست نمی‌دادند. اینها توجه بیشتری به شرایط و اوضاع داشتند. یکی خواست و زحمات خودشان بود، خودسازی کردند، نفس‌کشی کردند، به عبادتشان رسیدند، برای رضای خدا و بدون کوچک‌ترین چشمداشتی خدمت کردند، یکی هم شرایط بود. فانی بودند دنیا را ما بارها به چشم خود دیدیم.

تأثیر محیط خانوادگی چقدر است؟
 

محیط پاک خانواده خیلی شرط است. نان حلال و تقید پدر و مادر به مسائل دینی خیلی اثر دارد. پدرم که خدا رحمتش کند، آدم مذهبی بسیار مقیدی بود که سواد دینی‌اش خیلی بالا بود. پدرم نسبت به بسیار از مسائل، حساس بود. مثلاً ده ماه از انقلاب گذشته بود و ما هنوز تلویزیون نداشتیم و بعد با صحبت‌هایی که مهدی و دوستانش با پدرم کردند و به او اطمینان خاطر دادند که مطالب منحرف‌کننده پخش نمی‌کند، پدرم راضی شد تلویزیون بخرد. پدرم ابداً زیر بار نمی‌رفت که فرزندانش ذره‌ای بخواهند کارهایی را بکنند که بعضی از نوجوان‌های آبادانی می‌کردند، مثلا روی حجاب دخترها خیلی حساس بود، در حالی که در آبادان حجاب به آن صورت متداول نبود و محیطی خیلی آزاد بود. پدرم هرگز از یکی از خدماتی که شرکت نفت به کارمندانش داد، استفاده نکرد. ایشان 39 سال کارمند شرکت نفت بود.

نفرت مریم از غیبت از کجا ریشه می‌گرفت؟
 

از همان تقید پدرم. او کاملاً با قرآن مأنوس بود و تا جایی که توان داشت. احکام دینی را اجرا می‌‌کرد. جنگ هم که شرایط را به گونه‌ای ساخت که ناگهان آدم‌ها متحول شدند. یکی از برکات انقلاب این بود که خیلی‌ها را متحول کرد. مریم و مهدی هم حاصل یک فضای پاک و ساده خانوادگی و برکات جنگ و انقلاب بودند.
منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره