شهدای شهرستان آغاجاری و امیدیه

این وبلاگ منعکس کننده ی زندگینامه ، عکس ها و خاطرات شهدای گرانقدر آغاجاری و امیدیه می باشد.

فرمانده ی عراقی ها
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۳٠   کلمات کلیدی:

  

 ه بهانه ی سالگرد شهادت عارفانه اش 

 فرمانده ی عراقی ها 

در سالروز عروج  آسمانی  فرمانده ی عراقی ها 

مراسمی در  روز شنبه مورخ 28/10/93 و با 

حضور خانواده ی شهید ، دوستان و همرزمانش 

در مسجد جامع قدس امیدیه برگزار گردید تا 

 


 

 

 

با گذشت سالهای متمادی از رفتنش ، ثابت شود راه شهادت گم شدنی 

 

و فراموش شدنی  نیست. همه آمده اند تا یادش را گرامی بدارند ، در 

مسجدی که اسماعیل بارها نماز خوانده بود و با خدا عبادت کرده بود. 

در شهری که فرمانده ی سپاهش بود و کار هدایت رزمندگانش به  

جبهه ها را بر عهده داشت.   

 

  

 

 

 

 

 

 

 

یادی از دلاورمردی و مردانگی هایش : 

++++++++++++++++++++++++++++++++ 

 

فرصت نماز

 

در محور پیرانشهر بودیم و عملیات کربلای 2 با موفقیت به پایان رسیده بود. 

 محوری که لشکر بدر در آن عملیات کرده بود ، مستقل از سایر یگان ها  

بود و توپخانه ارتش نیز حمایت شایسته ای از این محور کرده بود. برای  

عراقی ها راهی جز عقب نشینی باقی نمانده بود. بچه ها توفیق یافتند 

 تا در مدت زمان نیم ساعت ، به اهداف طراحی شده برسند و بر تپه  

مورد نظر مستقر شوند. استحکام خطوط جهت پدافند در برابر تک های 

 عراق – برای شب تا صبح- به شکل مطلوب انجام شد. تک ها از صبح 

 آغاز گردید و تا عصر ادامه یافت. سردار ، مدام بین خط و مقر لشکر در 

 رفت و آمد بود. آن روز تا عصر ، فرصت خواندن نماز را نیافت. ساعتی 

 تک های دشمن قطع شد و آقا اسماعیل در فضای باز جلوی سنگر  

آماده ادای نماز بود. در آن لحظه بچه ها از خط تماس گرفتند ه تک  

دشمن شروع شد و به سردار خبر دهید تا با ما تماس فوری بگیرد. 

 سردار دست هایش را برای گفتن تکبیره الاحرام بلند کرد که بی  

رنگ به سمت او دویدم و ماجرا را گفتم. وی خنده ای کرد و گفت:  

«بگذار نمازم را بخوانم! پاسخ عراقی ها بماند برای بعد.»:

 دستی از تربت و دعا تر داشت

چشم دل از خدا معطر داشت

پر تر از بوی وحشی باروت

بازوانی حماسه پرور داشت

 راوی: اسماعیل محمدی


+++++++++++++++++++++++++++++++ 

ارادت خاصی به حضرت فاطمه زهرا (س) 

 


نخستین سخنی که پس از ازدواج با من گفت،این بود که من فقط به شما و 

 

 خانواده خود تعلق ندارم،بلکه باید همواره در صحنه انقلاب حضور یابم و تلاش 

 

 کنم.من و اسماعیل هشت سال با هم بودیم،ولی به جرأت بگویم که جمعا 

 

 تنها یک سال در کنار من و بقیه این سال‌ها در جبهه بود و با تمام عشقی  

 

که به امام خمینی و مردم داشت،با دشمن می‌جنگید. 

 


او ارادت خاصی به حضرت فاطمه زهرا (س) داشت و جالب است بدانید  

 

وصیتنامه اش را در روز شهادت آن حضرت نوشت و سه سال پس از آن بود  

 

که در عملیات کربلای 5 که رمز آن یا فاطمه الزهرا بود به شهادت رسید.
 

 

گردان احرار را اسماعیل از میان اسیران عراقی تشکیل داد.
 

 

آنها به رغم آنکه اسیر بودند،با علاقه و اشتیاق در این گردان با ارتشی 

 

 که خودشان سالها در آن ارتش بودند،می‌جنگیدند و بسیاری از آنها هم 

 

 به شهادت رسیدند. 

 


یکی از عوامل این اخلاص و تحویل روحی برخورد برادرانه و صمیمی اسماعیل 

 

 با آنها بود. وی با آنان با تواضع و مهربانی برخورد می‌کرد و آنها او را مانند  

 

یک برادر دوست داشتند.

 

 ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

 

 

به لشکر بدر مأموریتی داده شد تا در جزیره صالحیه واقع در منطقه عملیاتی  

 

کربلای ۵ به اهداف تعیین شده دست یابد.
 

 

صبح ٢٨ دی ماه ١٣۶۵ بود که سردار مرا صدا زد 

 

 و گفت:آماده شو تا برای شناسایی به سمت محور برویم
 

 

روز قبلش آن جا را دیده و شناسایی کرده بودم؛اما او برای اطمینان بیش‏تر،بر 

 

 آن بود تا خود منطقه عملیاتی را پیشاپیش ببیند.یک دستگاه موتور سیکلت 

 

 ٢۵٠ را آماده کرد و گفت:برویم. 

 

گفتم:من با این موتور سنگین آشنا نیستم. 

 


وی بدون درنگ،خودش فرمان موتور را به دست گرفت و من هم پشت سرش 

 

 نشستم و حرکت کردیم.
 

 

خورشید اوج گرفته بود و اندک اندک به ظهر نزدیک می‌‏شدیم. در حین حرکت  

 

به او می‌گفتم:دیروز شاهد بمباران هواپیماهای دشمن در پنج ضلعی شلمچه 

 

 و خسارت‏های وارده به نیروها بودم. شما که به قرارگاه می‌‏روید،به مسئولین  

 

گوشزد کنید تا از این خسارات که به سبب تراکم زیاد پدید می‌آید پیشگیری 

 

 و چاره‏‌اندیشی کنند. 

 


سخن که به این جا رسید،سر و کله هواپیماهای دشمن پیدا شد. 

 


ما بودیم و بمب‏های خوشه ‌‏ای که در کنارمان فرود می‌‏آمد.
 

 

در اثر آن من و شاید آقا اسماعیل زخمی شدیم. 

 


در آن غوغای بمب و صدای مهیب انفجار،سردار پا روی ترمز زد و بنا به توصیه او، 

 

هر دو به کانال بتونی دژ شلمچه رفتیم. 

 


هنگامی که در کانال به سمت سنگری در حر کت بودیم،هواپیماها هر چه موشک 

 

 و راکت داشتند،به ما شلیک نمودند. 

 


با انفجار راکتی در کنار کانال،دیواره بتونی آن بر سر ما فرو ریخت.لحظاتی گرد و  

 

خاک غلیظی از آن جا برخاست؛وقتی که فرو نشست،اسماعیل را صدا زدم،اما  

 

پاسخی نشنیدم. 

 

و اسماعیل برای همیشه راهی آسمان شده بود. 

 

 

 

یادش گرامی و پر رهرو باد.