شهدای شهرستان آغاجاری و امیدیه

این وبلاگ منعکس کننده ی زندگینامه ، عکس ها و خاطرات شهدای گرانقدر آغاجاری و امیدیه می باشد.

خاطره ای از حماسه آفرینی رزمندگان آغاجاری در رمل های فکه
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۸   کلمات کلیدی:

 

 

خاطره ای از حماسه آفرینی رزمندگان آغاجاری در  رمل های فکه

من در عملیات والفجر مقدماتی تخریب چی بودم ما چند نفر از خرم آباد

اعزام شده بودیم و آنشب را که شکوه شجاعت و ایمان بچه های

آغاجاری را دیدم هرگز


فراموش نمی کنم . با وجود همه شرایط رزمندگان آغاجاری با تمام وجود جنگیدند.
وقتی ما از دو کانال گذشتیم با یک میدان مین پیش بینی نشده روبرو شدیم . جنگ شروع شده بود . من وارد میدان مین شدم و شروع به خنثی کردن مین شدم . یک تیربارچی پشت سرم بود . ناگهان از فاصله بسیار نزدیک از خط دشمن یک آرپی جی شلیک شد و درچند قدم جلوی ما به زمین خورد و منفجر شد . برگشتم دیدم آن تیربارچی شجاع که برای عبور بیتاب بود بحالت سجده افتاده ، کمی تکان خورد و چون منورها هوا را روشن کرده بودند دیدم زخمی نیست اما سرش روی زمین بود. چندبار به شانه اش زدم و می گفتم : برادر ..برادر جوابم نداد رفتم کنار سرش دیدم خون از رخ آسمانیش پیداست . ترکش به سرش خورده بود و به شهادت رسید . آنقدر زیبا و نورانی بود که تعجب کردم . انگار نقاشی زیبایی بر سینه دشت عاشقان بود . آنقدر قطار تیر بر خود پیچیده بود که گویی از ابر کربلا باریدن گرفته بود . سرانجام آنقدر وقت تنگ شد که من به همراه حدود ده دلاور آغاجاری روی مین ها زدیم . آن شب آنقدر دلاوری و جانبازی دیدم که نمی توانم در این مجال اندک بیان کنم . ما معجزه آسا از میدان مین عبور کردیم و دوباره به سیم خاردارهای انبوهی رسیدیم که عبور از آنان محال بود . یکی از آن دلاوران یک آرپی جی زن و حدود 25 تا 30 سال داشت . به همه ما نگاهی کرد و من که فقط 14 سال داشتم را بعنوان کمکش انتخاب کرد و گفت : دنبالم بیا ! فقط دو گلوله آرپی جی داشت که یکی را به دست من داد . سرانجام با دقت و حوصله بسیار زیادی تیربارچی سمت چپی را از روی خاکریز از جا کند . آنقدر به خاکریز دشمن نزدیک شده بودیم که صدای فرمانده آنها را که با بعثی ها حرف میزد را میشنیدیم . ناگهان انفجاری شدیدو نور قوی آنرا دیدم و شنیدم . همانطور که می افتادم جلال و شکوه به پای معبود افتادن آن بزرگان و مردان بصیر تاریخ را می دیدم . در آسمان جانشان به وصال دوست رفت و پیکر پاکشان را به زمین سپردند . من اگرچه مدت کمی با آن عزیزان بودم اما هرگز فراموششان نمی کنم . ای کاش لااقل عکسی از آن همه گل میگذاشتید تا با دیدن آنها آرام و با روحیه میشدم .