شهدای شهرستان آغاجاری و امیدیه

این وبلاگ منعکس کننده ی زندگینامه ، عکس ها و خاطرات شهدای گرانقدر آغاجاری و امیدیه می باشد.

در باغ شهادت را نبندید 22/3/95
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۳   کلمات کلیدی:

در باغ شهادت را نبندید 22/3/95

خواستگار نمونه

نمی ریم عروسی

من پشیمانم

آخرین مرخصی

از تبار یوسف

شهدای ماه مبارک رمضان


خواستگار نمونه

با همان لباس سپاه به خواستگاریم آمد. خیلی مرتب و تمیز. فهمیدم که باید در زندگیش آدم منظم و دقیقی باشد

از چهره گشاده اش هم می شد حدس زد شوخ است و از سؤالاتی که می پرسید فهمیدم آدم ریزبینی است و همه جنبه های زندگی را می بیند

دو روز بعد دوباره آمد و در مورد مدت عقد، مهریه، اینکه چه جوری باید خانه بگیریم و این چیزها صحبت کرد

آقا مهدی اصلا موافق مراسم نبود. می گفت: "من اصلا وقت ندارم و الان هم موقعیت جنگ اجازه نمی دهد

سختگیری های مادرم را خوش رویی و تواضع آقا مهدی جبران کرد و همه موافقت خود را اعلام کردند

 

شهید مهدی زین الدین

نیمه پنهان ماه،ص17

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

نمی ریم عروسی

 

عروسی یکی از اقوام نزدیکمان بود اما یوسف هنوز آماده نشده بود. دل توی دلم نبود، دوست نداشتم دیر به مراسم برسیم.

 توی همین حال و هوا بودیم که یک مرتبه گفت: "امشب عروسی

 نمی ریم!!"

 

انگار آب یخ ریخته بودند رو بدنم. گفتم: "آخه اگه نریم ناراحت میشن!!"

 

گفت: "عروسی اونا مختلطه، بهتره هر جا احتمال گناه هست نریم..."

 

شهید یوسف مداح

به رنگ صبح, ص۶۴

 

++++++++++++++++++++++++++++++++++

من پشیمانم

خانه ما و آنها روبروی هم بود یک روز ناهار آنجا می خوردیم و یک روز اینجا.

آن روز نوبت خانه ما بود. ناهار بود یا شام؛ یادم نیست؛ دیدم خانمش تنها آمده؛ همیشه با هم می آمدند. خانمش به نظر کمی دمق بود. پرسیدم: « چی شده ؟ »

چیزی نگفت: فهمیدیم که حتماً با یوسف حرفش شده است. بعد دیدم در می زنند. در را باز کردم. یوسف بود.

روی یک کاغذ بزرگ نوشته بود. « من_پشیمانم » و گرفته بود جلوی سینه اش.

. همه تا او را دیدند زدند زیر خنده. خانمش هم خندید و جو خانه عوض شد

این راحتی اش در اقراربه_خطا برایم خیلی جالب بود.

 

شهید یوسف کلاهدوز

++++++++++++++++++++++++++++++

آخرین مرخصی

خنده ی شیرینی بر لب داشت. از مهندس های جهاد بود. گفت: «زنگ زدند گفتند: بابا شدم اگه می شه می خوام برم مرخصی»

لبخند زدم و گفتم: «مبارکه، باشه. تا کارت رو تموم کنی من هم برگه ی مرخصی رو می نویسم»

هنوز نیم ساعت نشده برگشت، خونی و بی حرکت. خمپاره خورده بود کنارش. کارش برای همیشه تمام شده بود، او شهید شد. همان گونه که سال ها آرزویش را داشت و دیگر به مرخصی احتیاجی نداشت

کتاب روزگاری جنگی بود

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

از تبار یوسف

هم خوش تیپ و زیبا بود، هم درس خوان؛ اینجور افراد هم توی کلاس، زودتر شناخته می شوند

نفهمیدن درس، کمک برای نوشتن مقاله یا پایان نامه و یا گرفتن جزوه های درسی، بهانه هایی بود که دخترها برای هم کلام شدن با او انتخاب می کردند.

پاپیچش می شدند، ولی محلشان نمی گذاشت؛ سرش به کار خودش بود.

وقتی هم علنی به او پیشنهاد ازدواج می دادند، می گفت :

«دختری که راه بیفته دنبال شوهر برای خودش بگرده که به درد زندگی نمی خوره! نمی شه باهاش زندگی کرد...»

 

شهید محمدعلی رهنمون

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

شهدای ماه مبارک رمضان

یش از ۱۴ هزار و هفتصد نفر از شهدای دوران دفاع مقدس در ایام ماه مبارک رمضان به فیض شهادت رسیده اند که شهادت حدود چهار هزار نفر از آنان در عملیات رمضان در سال  ۱۳۶۱ رخ داده است