گردان انشراع:

یک روز سید نعمت الله موسوی و سید مهدی طباطبایی گفتند:

 ما قبل از عملیات می خواهیم برای زیارت امام رضا (ع) به مشهد برویم

 و صبح یکی ازروزها رفتند و حدود ده روز بعد آمدند و در حالی که بسیار

خوشحال بودند.

 زیارت امام هشتم (ع) به‌آنها روحیه ی دیگری داده بود و آنها را آسمانی

 کرده بود.  روز  هفدهم بهمن سال 61 با ماشین حرکت کردیم و در منطقه ای

 دور پیاده شدیم. و چندین کیلومتر  به جلورفتیم .

نام این جبهه را سئوال کردم ؟

گفتند نام اینجا فکه یا شیب نیسان است.

در جبهه مستقر شدیم. گاه گاهی خمپاره ای فرود می آمد  و سکوت جبهه را می شکست.

حدود ساعت 8 شب همه را جمع کردند تا برای عملیات برویم.

عملیات والفجر مقدماتی  و در فکه.

جلو رفتیم . از کانال آبی که عراقی ها  برای جلوگیری از حضور رزمندگان اسلام

حفر کرده بودند گذشتیم ، عده ای در میادین مین بودند و عده ای هم در پشت کانال.

عراقی ها که آماده بودند با انواع تیر بار شروع به تیر اندازی نمودند.

تعدادی زیادی از دوستان ، یکی یکی به شهادت می رسیدند. عروجعلی ولی پور

  در کنارم روی زمین دراز کشید بود  ، بهش گفتم جلو برویم

دیدم جواب نمی دهد.

تکانش دادم ، دیدم تمام صورتش خونی است و به شهادت رسیده است.

چند لحظه بعد دیدم سید نعمت الله موسوی سینه خیز جلو می آید.

گفتم : سید نعمت الله چه خبر ؟

گفت : بدبخت شدیم . بچه ها اکثراً به شهادت رسیدند.

گفتم : سید مهدی طباطبایی را نمی بینم.

گفت : ترکش به خرج های خمپاره اش خورد و به شهادت رسید.

گفتم : چیکار کنیم؟

گفت: من جلو می روم

و حرکتش را به طرف جلو ادامه داد  و در میدان مین به شهادت رسید.

 

 



/ 0 نظر / 5 بازدید