مادر برام قصه بگو...

 

 

 

 

 

 

 

 

مادر مادر مادر مادر
دیشب خواب بابا رو دیدم دوباره
نوری بهشتی دیدم بر چهره داره
وقتی به نزدیک بابا رسیدم
دیدم ملائک به دورش بی شماره
نگاش کردم  ، دلم لرزید
صداش کردم ،  به روم خندید
بغل واکرد ،  منو بوسید
لباش خندون ، چشاش گریون
منو بوئید،  منو بو ئید  ، منو بوسید
بابا منو بوسید بابا منو بوئید
با دیدن اشکم ، خون در رگش جوشید
بابانوازش کرد ، بابا سفارش کرد
درجنگ بادشمن ،  ننگه که سازش کرد
مادر مادر مادرمادرمادر
بابا برام یه لاله چید
منو تو آغوشش کشید
درد دلامو که شنید
حرف حسین وپیش کشید
خونم مگه رنگین تر  ازخون حسینه
جونم مگه شیرین تر جون حسینه
یه جون مگه دادم به راه دین وایمون
صد جون هزارونش به قربون حسینه
بگو به مادر هرگز نخور غم
حسین وبابا هستند باهم
مادر نخور غم نگیر ماتم
حسین وبابام هستند باهم

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 19 بازدید